جوری زندگی کن که انگار بار دومی است که زندگی می کنی و انگار بار اول اشتباه زندگی کرده ای…

همیشه با خودم فکر می کنم که آیا اگر به گذشته بر می گشتم زندگی خیلی بهتری داشتم؟خب اکثر انسان ها دوست دارند که به گذشته خود برگردند و دوباره از نو شروع کنند.فقط افرادی که خاطرات و تجربیات خیلی بدی دارند شاید حتی اگر بتوانند برگردند به عقب هم چندان مایل نباشند.این در خود یک تناقضی دارد.خب اگر برگردند شاید بتوانند جلوی خیلی از اتفافات را بگیرند.اما نه تضمینی نیست.خودم بیشتر از این نظر علاقه مندم زندگی دومی داشته باشم که بتوانم دوباره کودکی ام را شروع کنم و دوباره جوان شوم.الان هم سنم زیاد نیست اما خب چه کسی بدش می آید دوباره 22 ساله بشود؟

 

باید اشاره کنم که دوران کودکی در مدرسه کمی بهم سخت می گذشت و از جانب برخی قلدران مدرسه هم اذیت و آزار می دیدم.دوران نوجوانی ام اما از آن هم بدتر است.برای من نوجوانی حس بدی را تداعی می کند.در مقطع راهنمایی به مدرسه دیگری منتقل شدم و دیگر دوستان سابقم را نداشتم و این اتفاق برایم سنگین بود.در این دوران هم از مدرسه و درس زده شدم.ضمن اینکه دیگر نتوانستم رفیق های جدید و خوب پیدا کنم.اگر در زمان سفر کنم پایین بودن نمرات مدرسه و سختی دروس برایم ارزش چندانی نخواهند داشت.

 

این یک صحبت کلیشه ای شده است:اگر برمی گشتم بیشتر نیکی و محبت می کردم و تا می توانستم با نزدیکان و اطرافیان و حتی غریبه ها وآشنایان مهربان و خوش رو می بودم و سعی می کردم تا جایی که می توانم دلی را شاد کنم و کمک هرچند کوچکی به دیگران بکنم.بله.من هم واقعا از ته دل همچین آرزویی دارم.این ها مهمترین کارها و با ارزش ترین کارهایی است که می توانیم بکنیم.همه این ها مهم است.با این وجود من در کنار این کارها در زندگی دوم ام می خواهم خیلی از مهارت ها و تجربیاتم را بالا ببرم.خیلی از تجربیات هست که به خاطر عدم آموزش یا کم رویی یا عدم اعتماد به نفس و یا نداشتن فرصت مناسب کسب نکرده ام.

 

این نگرانی را در اواخر دهه بیست زندگی ام متوجه شدم و افکار و احساسات خیلی منفی و افسرده کننده و ناامید کننده ای سراغم می آمد که ممکن هست بیشترش هم درست نبوده باشد.با این وجود با بیشتر همسن و سالانم وقتی صحبت می کنم متوجه می شوم که از قضا آنها هم چنین دغدغه ای دارند.بدیهی است که هر کسی به سبک خود نگرانی دارد.الان به این فکر می کنم که آیا واقعا اگر بخواهم برای بار دوم زندگی کنم و اشتباهاتم را جبران کنم حاضرم به عقب برگردم و دوباره از نو شروع کنم و تمامی این هزاران هزاران فرسنگ عمر طی شده را از گام اول شروع کنم؟یا اینکه دلم می خواهد کلا یک زهره دیگری باشم و با یک خانواده متفاوت و سرنوشتی متفاوت ؟

 

زهره ای که تیپ شخصیتی کاملا متفاوتی دارد.در خانواده و شرایط اقتصادی-اجتماعی متفاوتی سیر می می کند و مشکلات خاص خود را دارد؟نمی دانم.پاسخ به این سوال ها چندان راحت نیست.احتمالا خیلی از شما فیلم معروف  “ماشین زمان” را دیده اید.من عاشق این فیلم هستم.ولی نمی دانم اگر جای شخصیت اصلی فیلم بودم حاضر بودم در یک آینده  خیلی خیلی دور با انسان های آن زمان و زبان عجیب مخصوص به خودشان زندگی کنم؟البته او در آن زمان گیر افتاده بود چون ماشین زمانش نابود شده بود و چاره ای نداشت.اگر واقعا ناچار باشیم در یک گذشته یا آینده خیلی دور زندگی کنیم می توانیم آن را تاب بیاوریم؟

 

شما نظرتان در این مورد چیست؟جای من بودید چکار می کردید؟