ماجرای آن دو دختر در سالن پذیرایی (برداشتی آزاد از یک نقاشی)

با دوربین چشمی مثل جاسوس ها آن ها را می پایم.همیشه دوست داشته ام فضولی دیگران را بکنم و فال گوش باایستم.اون دو تا دختر را دارم می بینم که در سالن پذیرایی خانه با همدیگر در حال بگو بخند هستند و البته به نظر فخر فروشی هم می کنند.دختر مو بلوند پشتش را کرده و چهره اش معلوم نیست. به نظر یک آینه ای دستش گرفته که پشتش به صورتش است و جلوی آینه رو به دختر مو مشکی.

طرح پشت آینه گل های صورتی است که در باغچه ای قرار دارند و زمینه طرح هم آبی آسمانی است و آسمان تمام زمینه را فراگرفته است.مو بلوند برای مو مشکی آینه گرفته و می گوید :این یکی از گران ترین آینه هایی است که خریده ام.وضوح تصویرش بی نظیر است.

مو مشکی با لباس آبی نشسته و با نیشخندی می گوید:حالا باید بیایی اتاق مرا ببینی که چقدر از این وسایل آرایشی و زینتی گران قیمت دارم.تازه موهایم را هم آرایشگر برایم رنگ پرکلاغی کرده و خیلی شیک در آورده است.

مو بلوند با لبخندی موذیانه:به نظر من که موی بلوند بهت بیشتر میاد آنی جون.

آنی:ماری حسودی نکن….داری می ترکی از حسودی ههههههه

ماری کمی متعجب است و به سختی خشمش را فرو خورده و با صدایی لرزان می گوید:چرت نگووو.حسودی چیه دیوونه

پسری که آنجا ایستاده کمی مشکوک به نظر می آید .گویی که متوجه دوربین من شده باشد.در یک دستش عینک است و خیلی مشکوک به طرف من خیره شده و به نظر می آید که از دوش راستش کیفی آویزان است . بر روی کیفش کتابی نیمه باز است.گو اینکه نویسنده یا شاعری است و در حال مطالعه یک شاهکار ادبی بسیار برجسته .شاید هم از دوستان این دو دختر است و با آنها دوست مشترک است و به دوربین خیره شده در حالیکه با خود می گوید:این داف های بوروژوا چرا همیشه حرف های یامفت و خاله زنکی می زنند و تمام دغدغه و هم و غم شان لوازم آرایش و زیبایی و فخر فروشی ست؟

نه !این ها هم زن زندگی ازشون در نمیاد!